فکر می کنید ارزش یک لبخند چقدر است؟ آیا سعی کرده اید لبخندی به لب کسی بنشانید؟ یا کسی گل لبخند زیبایی را بر سه کنج باغ لبانتان فشانده است؟ آدمی بعضی از لبخندها را هیچگاه فراموش نخواهد کرد. ارزش یک لبخند میتواند بسیار بیشتر از بسیاری از دارایی هایتان باشد. لبخند یک موهبت الهی است و نشاندن آن نشانه انسانیت است. می توانیم از مواهب آن در کسب وکار و زندگیمان بهره مند گردیم و این نکتهای است که دارد فراموشمان می شود. اجازه بدهید منظورم را با چند داستان بیان کنم:
داستان ۱) ارزش یک لبخند
بسیاری از مردم کتاب” شازده کوچولو اثر اگزوپری ” را می شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وکشته شد. قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو میجنگید . او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعهای به نام لبخند گرد آوری کرده است…
در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد .
می نویسد : مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم . از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم . او حتی نگاهی هم به من نیانداخت. درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود.
فریاد زدم : هی رفیق کبریت داری؟!!
به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد . نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمی دانم چرا؟
شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی خواهد ….
ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت وبه او رسید و روی لبهای او هم لبخند شکفت . سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود .
پرسید: بچه داری؟ با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم وعکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم : آره ایناهاش !
او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشمهایم هجوم آورد . گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم که بچههایم چطور بزرگ میشوند. چشم های او هم پر از اشک شدند.
ناگهان بی آنکه که حرفی بزند . قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمهای حرف بزند. اگزوپری میگوید ... یک لبخند زندگی مرا نجات داد …

عشقبازی به همین آسانی ست
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کار همواره باران با دشت
برف بر قله کوه
رود با ریشه بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با آهو
برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما
عشقبازی به همین آسانی ست
شاعری با کلماتی شیرین
دست آرام و نوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
عشقبازی به همین آسانی ست
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی
رنجها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند … از مجتبی کاشانی
سایت خودشناسی و توسعه فردی/کارآفرینی و توسعه کسب وکار
درصورت علاقه به این مطلب لطفاً سایر نکات کوچک زندگی را نیز مطالعه فرمایید:
داستان کوتاه: معلمی تعلیم عشق است
نکته های کوچک زندگی- هرگز تأثیری که بر دیگران می گذارید را دست کم نگیرید.
داستان کوتاه. در کسب و کارتان مانند مداد باشید
آنتوان دو سنتاگزوپری: برندهٔ جوایز ادبی معتبر فرانسه و همچنین برندهٔ جایزهٔ کتاب ملی آمریکا گردید.[۱۰] عمده شهرت وی به واسطه کتاب شازده کوچولو[۱۱] و نوشتههای تغزلی او با عنوان زمین انسانها و پرواز شبانه است.[۳] آثار او، از جمله کتاب شازده کوچولو به ۳۰۰ زبان و گویش ترجمه شدهاست.[۱۲]
سنتاگزوپری تا قبل از جنگ جهانی دوم، خلبان تجاری موفقی بود که در خطوط پست هوایی میان اروپا، آفریقا و آمریکای جنوبی به فعالیت میپرداخت اما با آغاز جنگ، هر چند از دیدگاه سن و وضعیت سلامتی در شرایط مطلوبی نبود اما به نیروی هوایی فرانسه آزاد در شمال آفریقا پیوست. در ژوئیه ۱۹۴۴ هواپیمای او در یک پرواز شناسایی بر فراز دریای مدیترانه ناپدید شد و اعتقاد بر این بود که در همان زمان کشته شدهاست

1 دیدگاه
پینگ کردن: راز خوشبختی و موفقیت از زبان پروفسور سمیعی - نکتههای کوچک زندگی - اندیشکاران