کشف استعداد، انتخاب رشته تحصیلی و شغل:
انتخاب رشته تحصیلی، انتخاب شغل، بحث تغییر رشته از مقطعی به مقطع دیگر، اشتغال در یک حوزه کاری کاملاً متفاوت و غیر مرتبط با رشته تحصیلی و… چالشهای جدی جوانان و نوجوانان هستند و نسل جوان ما هنگامیکه با این چالشها مواجه میشوند حقیقتاً درمیمانند.
آیا اصلاً تحصیل دانشگاهی مفید است؟ شاید بیش از ۶۰% از کسانی که وقتی دانشگاه میشوند متوجه میشوند دانشگاه اصلاً آنی نبوده که انتظارش را داشتند. به این نتیجه میرسند سرشان کلاه رفته و دانشگاه اینقدر ارزش زحمت کشیدن و درس خواندن را نداشت. به همین خاطر میپرسند که آیا تحصیل در دانشگاه کار مفیدی است و میارزد برای آن اینقدر عمر و انرژی بگذاریم؟
مشکل اینجاست است که اغلب نوجوانان و جوانان ما تا لحظه ورود به دانشگاه در هیچ بعدی از ابعاد زندگیاش خودش تصمیم گیر نبودهاند. عمده دانشجویان را جریان روزگار آورده است به اینجایی که هستند.
دیگران برای آنها تصمیم گرفتهاند که بروند رشتهی ریاضی را در دبیرستان بخوانند، دیگران برای آنها تصمیم گرفتهاند که بروند کنکور بدهند، دیگران برای آنها تصمیم گرفتهاند که بروند دانشگاه و به خاطر جو و فضای موجود مثل یک قطعه چوب که در رودخانهای قرار بگیرد در مسیر جریان حرکت کردهاند و این جریان آنها را جایی برده. حالا اینجایی که هست ممکن است برای یک عدهی بسیار قلیلی جای مطلوبی باشد.
خوب، حالا برای اینکه این وضعیت را کاملاً درک کنیم چند مقدمه لازم است:
مقدمه ۱: رابطه آدمها با شغلشان به ۴ دسته قابل قسمت است:
- دستهی اول- آدمی است که اگر کاری را انجام دهد، فقط برای امرارمعاش است، برای اینکه پولی به دست آورد وزندگیاش را بچرخاند، رابطهی این آدم با این کار، رابطهی نفرت است، رابطهی گریز. از باب مجبوری آمده، این کار میتواند هر چیزی باشد، حتی کار بسیار شیک و پردرآمدی باشد اما این فرد در این کار عمر فروشی میکند. عمرش را میگذارد و فقط پول میگیرد. ممکن است این کار خیلی پردرآمد باشد، ممکن است این کار خیلی برای بقیه جذاب باشد، اما برای این آدم هیچ جذابیتی ندارد. چرا؟ چون با توانمندیها و اعتقاداتش سازگاری ندارد. مثلاً فرض کنید یک آدم مسلمان توانایی خوشنویسی دارد، اصلاً علاقه به خوشنویسی دارد، بعد این آدم به خاطر دغدغهی مالی مجبور میشود برود در ساختن یک بنای ساختمان کلیسا کارگری کند. این آدم هیچ انگیزهای ندارد و اصلاً مدام ساعتش را نگاه میکند، منتظر است پایان ساعت کار بیاید، دستمزدش را بگیرد و برود. خوب این آدم همیشه میگردد دنبال اینکه از این زندان نجات پیدا کند. این کار برای این آدم زندان است. نه لذتی در آن دارد، نه ابتکاری، نه ذوقی، نه خلاقیتی. چون آن کار نه با تواناییهایش سازگار است و نه با اعتقاداتش. این آدم درواقع دارد مردهشویی میکند. این آدم بیعلاقهی بیعلاقه است. بیانگیزه است.
- دستهی دوم- که اکثر آدمهای روزگار ما از این دستهاند – برای جمعه میمیرند. چون جمعه روز استراحت است و از شنبه متنفرند چون شنبه روزی است که یک هفته کار پیش رویشان است. دوباره باید یک هفته محل کار و کار را تحمل کنند. کاری که اگر جای دیگر پیدا شود و با درصدی مزد بیشتر، لحظهای برای این کار باقی نمیمانند.
- دسته ی سوم- فضایی است که در آن فضا تواناییهای فرد باکارش یکی شوند؛ یعنی یک خوشنویس که خوشنویسی هنرش است و تواناییاش در خوشنویسی است بیاید و از وی بخواهیم خوشنویسی کن و پول بگیر. یا مثلاً آدمی از کار صنعتی لذت میبرد، تواناییاش در کار صنعتی است، خلاقیتش در حوزهی صنعت است بگوییم بیا یک کار صنعتی بکن و پولش را بگیر. خوب این آدم هم راحتتر است، هم لذت میبرد و احساس میکند که مفید واقعشده است. به همین خاطر به کارش دلبستهتر است و کارش کیفیت بالاتری دارد. اگر به این آدم بگوییم خیلی خوب، شما بیا یک کار دیگری بکن – که در آن توانمندی ندارد – و حقوق بیشتری بگیر، حاضر نیست برود. کار این آدم عمر فروشی نیست. امرارمعاش است ولی عمر فروشی نیست. این آدم چون در این کار توانمندی و استعداد دارد، به کارش علاقهمند میشود و خودش را نشان میدهد، خلاقیت نشان میدهد، ابتکار نشان میدهد، تحول ایجاد میکند. به همین خاطر کارش او را راضی میکند، یعنی برایش رضایت روحی – روانی پدید میآورد. ما شاهدیم در کشور ما خیلیها هستند، مثلاً مشغول صنایعدستیاند. این کار درآمد زیادی هم ندارد ولی کارش را ترک نمیکند. یک امرارمعاش مختصر است.میگوییم چرا؟ میگوید: ببین، من با این کار زندگی میکنم، از این کار لذت میبرم، در این کار خلاقیتم را نشان میدهم، هنرم را نشان میدهم، تواناییهایم را نشان میدهم. من حاضر نیستم این کار را با یک کار پردرآمد که در آن توانایی ندارم عوض کنم.
- دستهی چهارم کسانی هستند که کارشان، معاششان، تواناییها و اعتقاداتشان یکی است.اینها کسانی هستند که بهترین تفریحشان کارشان است، معنای زندگی برای آنها کار است، اینها همهچیزشان کارشان است. اینها اگر ثانیهای از کارشان جدا باشند، این ثانیهی بیمعنای زندگیشان است. مثلاینکه ما به خوشنویسی که مسلمان معتقدی است بگوییم بیا قرآن را خوشنویسی کن و دستمزد بگیر. این آدم خستگی نمیشناسد، صبح و شب نمیشناسد. ما به یک صنعتگر مسلمان بگوییم بیا درراه تقویت دینت این کار صنعتی را انجام بده که باعث تقویت حکومت دینی باشد. یکی که توانمندی نظامی دارد بگوییم بیا و درراه اعتقاداتت بجنگ، این آدم همهی خلاقیت، هنر و همهچیزش را پای این کار میگذارد و از ثانیه ثانیهی کار کردنش لذت میبرد.ولی متأسفانه در جوامع مختلف، خصوصاً ایران ما، تعداد آدمهایی که اعتقادات، توانمندیها و کارشان در یک راستا است خیلی کم است و به همین خاطر آدمهایی که از کارشان راضی باشند، خشنود باشند و احساس خوشبختی کنند کم است.
مقدمه ۲: شناخت استعدادهای محوری
مقدمهی بعدی اینکه هر آدم طبیعی و نرمال یک مجموعه توانمندیهایی دارد که یکی از آن تواناییها و توانمندیها، استعداد اصلی و محوری اوست. ما اینجوری تعریف میکنیم که انسان درواقع مجموعه ایست از تواناییها، بعد این تواناییها شکلهای مختلف دارد یعنی براثر وراثت، براثر تربیت خانوادگی و براثر محیط و فضایی که شخصیت آدم در آن شکل میگیرد شکل پیدا میکند، این توانایی یکشکلی پیدا میکند. شکلی که با توانایی افراد دیگر متفاوت است. این توانایی را که شکل خاص گرفته میگوییم استعداد.
آدمها استعدادهای متفاوتی دارند و علتش هم منطقی است چون جامعه نیازهای متفاوتی دارد؛ استعدادها هم متفاوتاند تا بتوانند نیازهای متفاوت و متنوع را پاسخ دهند. آدم بیاستعداد وجود ندارد. هر آدمی در یک عرصهای استعداد دارد و توانمندی اصلیاش در آن عرصه است و در چند عرصه هم توانمندی فرعی یا حاشیهای دارد، اما اینگونه نیست که یک آدم بتواند در همهی کارها با موفقیت وارد شود. اصلاً امکانپذیر نیست.
هر آدمی یک استعداد محوری دارد و البته ممکن است یکی دو استعداد حاشیهای هم داشته باشد. وقتی میگوییم استعداد دارد یعنی اگر در زمینهای که این آدم استعداد دارد وارد شود میتواند با حداقل تلاش بیشترین بهرهوری را به دست آورد، بیشترین ثمره را به دست آورد؛ و اگر در عرصهای که استعداد دارد تلاش کند و زحمت بکشد اصلاً نابغه خواهد شد. گُل میکند. در دنیا، در سطح بشریت گُل میکند.
اما عمدهی آدمها نتوانستهاند استعدادهایشان را بشناسند، به همین خاطر در عرصههایی مشغولاند که استعداد ندارند و به همین خاطر آدمهایی که نابغه هستند و در کارشان شاخص هستند تعدادشان همیشه کم است. عرصهی خلقت خدا طوری است که همهی آدمها بتوانند نابغه شوند، اما شرطش این است که آدمها استعدادهای خودشان را بشناسند و در آن عرصه قدم بگذارند و تلاش کنند تا به بیشترین میزان موفقیت دست پیدا کنند و در فرهنگ دینی، خدا فقط در حوزهی استعداد افراد از آنها تکلیف میخواهد و نه بیشتر، یعنی خدا هر توانایی که به فرد داده در آن حوزه از فرد بازخواست میکند نه غیرازآن. خدا در حوزهای از تو تکلیف میخواهد که به تو استعداد داده است.
ارائه راهکار:
قدم اول هم در انتخاب رشته چه در مقطع لیسانس چه بالاتر از آن، در انتخاب شغل و بقیهی انتخابهایی که یک فرد در جامعهی ما انجام میدهد این است که استعدادهای خودش را بشناسد.
بدون شناخت استعداد هر تلاشی محکومبه شکست و بیفایدگی و بیعاقبتی است. هر تلاشی و به همین خاطر ما متأسفانه میبینیم خیلی تلاش در کشور ما صورت میگیرد اما حداقل آنها به جواب میرسد. چرا؟ چون تلاشها دارد در عرصههایی صورت میگیرد که افراد در آن عرصهها استعداد ندارند و دارند تلاش بیهوده و بیحاصل میکنند. آب در هاون میکوبند. کارشان خروجی ندارد. من تمام دوستانی را که می-خواهند تغییر رشته بدهند را درک میکنم. چرا؟ چون رشته خیلی راضیشان نکرده، اینطور نیست که این بچهها درسهایشان نمره نیاورند. حتی این بچهها میتوانند در همان رشته خودشان، در امتحان کارشناسی ارشد هم قبول شوند ولی میشوند یک مهندس متوسط به پایین؛ اما نکته اینجاست که چون استعداد اینها را ندارند درنتیجه به آن علاقهمند هم نمیشوند. اصلاً نمیتوانند خودشان را نشان دهند لذا نمیتوانند مفید واقع شوند. احساس بی خاصیتی و بدردنخور بودن میکنند و همین باعث آن میشود که برای فرار از این مشکلات عجیبوغریب، تنها راه چارهشان را تغییر رشته بدانند و چون تعلقات مذهبی یا سیاسی و غیره دارند میروند سراغ رشتههایی خاص مثل تاریخ و فلسفه و علوم سیاسی و علوم اجتماعی و در کنکور این رشتهها هم میتوانند قبول شوند اما مشکل بعدی این است که این افراد چون بدون توجه به استعداد رفتند در آن رشتهی بعدی در کارشناسی ارشد هم عمدتاً موفق نخواهند شد. بازهم با همان مشکلاتی که در مقطع لیسانس با آنها روبهرو بودند، به شکلی دیگر روبهرو میشوند. مگر کسانی که با آگاهی و شناخت و استعداد بروند جلو که وضعیت آن-ها فرق میکند.
قدم اول برای انتخاب رشتهی کارشناسی ارشد، برای تغییر رشته، برای حفظ رشته، اینکه اصلاً من کارشناسی ارشد بروم یا نه این-که بروم دکتری یا نه اینکه بروم مشغول کار دولتی شوم یا کار آزاد که اصلاً چهکارکنم. اینها همگی بستگی دارد به اینکه شما چه استعدادی داری؟ اینکه چگونه وظایف شرعیام را انجام دهم، اینکه چگونه کارکنم خدا از من راضی باشد، تکالیفم را انجام دهم، کاملاً بستگی به شناخت استعداد دارد. تصور کنید یک نفر استعداد معلمی دارد و بهعنوان یک توانایی همین آدم استعداد دارد که مثلاً شیمی بخواند، با شیمی راحت است، شیمی را خوب میفهمد، سؤالاتی که به ذهنش میآید در حوزه علم شیمی است. همیشه ذهنش مشغول است که چگونه میتوان یک ابتکاری، خلاقیتی، تحولی در علم شیمی انجام داد. خوب این آدم اگر استعداد معلمی هم داشته باشد وظیفهاش آن است که برود یک استاد شیمی در دانشگاه بشود و شیمی را خوب تدریس کند. ممکن است آدم بگوید استعداد تدریس ندارم اما استعداد تحقیق دارم، خوب باید یک پژوهشگر شیمی شود. ممکن است این آدم بگوید که من استعداد کار فنی دارم. میگوییم برو صنعتگری شو که از شیمی استفاده میکند. حالا این آقا اگر بخواهد صنعتگری شود که از شیمی استفاده کند، اصلاً لازم نیست ادامه تحصیل دهد، اگر میخواهد محققی در رشته-ی شیمی بشود ادامه تحصیل برایش لازم است. اگر بخواهد استاد دانشگاه بشود و شیمی را تدریس کند بازهم ادامهی تحصیل به فرم دیگری لازم است. یکدفعه میبینیم که نه درست است این آدم لیسانس شیمی دارد ولی استعدادش ادبیات فارسی است، علوم انسانی است، علوم سیاسی است، علوم اجتماعی است، فلسفه است یا هر چیز دیگر. این آدم در هر حوزهای در شیمی کار کند ضرر کرده، عمرش را به باد داده است.
اما استعدادمان را چگونه کشف کنیم؟
بهترین زمان کشف استعداد زمانی است که یک بچه چهار، پنج، ششساله، پدر و مادر دقت کنند در زندگیاش و استعداد این بچه را شناسایی کنند و بهتدریج او را در مسیر استعدادش قرار دهند. چون در سنین کودکی بچه خیلی مصلحتاندیش نیست اما هر چه بزرگتر شود تأثیر محیط بیشتر میشود و به همان میزان بچه دیگر خودش و استعدادهایش نیست بلکه القائات محیط است. خودتان باید زحمت بکشید و استعدادتان را بشناسید.
علیرغم اینکه سالها زمان میبرد تا استعدادهای خود را کشف کنیم، این کار آسانتر از چیزی است که حتی فکرش را میکنید. در ادامه پنج راه بسیار آسانی که به کشف استعداد پنهان هر شخص میانجامد را با یکدیگر بررسی میکنیم. جمعبندی چند راهکار متفاوت میتواند شما را به نتیجه برساند:
-
در کودکیهایتان تحقیق کنید و ببینید در کودکی چهکاره بودید؟ روحیه جمعی داشتید یا فردی و کنارهگیر از جمع بودید، بیشتر مدیریت میکردید یا تابع خوبی بودید یا هیچ-کدام؟ یعنی مستقل بودید!
-
ببینید در دورهی راهنمایی و دبیرستان با چه درسهایی راحت بودید، صرفنظر از اینکه معلمش خوب بود یا نه یا حتی آن درس را دوست داشتید یا نه.در دوران دانشگاه کدام درسها بود که ما با کمترین زحمت بهترین نتیجه را در آن درسها میگرفتیم؟
-
دغدغههایی که الان دارید از چه جنس است؟ سؤالهایی که به ذهنتان میرسد از چه جنسی است؟ در ایام بیکاری و فراغت چه تیپ سؤالهایی به ذهنتان میرسد؟ سؤالهای اجتماعی، سؤالهای سیاسی، سؤالهایی در مورد رشتهی خودت، کدام بیشتر ذهنت را مشغول میکند؟
-
چه کارهایی انجامشان برای شما ساده و پیش پا افتاده است؟ از انجام چه کاری خسته نمی شوید یا گذشت زمان را احساس نمی کنید. به مطالعه چه مطالبی علاقه مندید. چه درسهایی را دوست داشتید؟
-
تستهای شخصیت شناسی و تستهای خودشناسی بدهید. (در انتهای این مقاله از چند تست کاربردی بهرمندشوید)
-
از شکست خوردن نترسید. تجربیات متفاوتی کسب کنید. تک بعدی نباشید. همه چیز با مطالعه بدست نمی آید. باید گاهی از منطقه امنتان خارج شوید. تا وقتی که شنا نکرده اید نمی توانید دریابید که آیا استعدادشنا کردن دارید یاخیر.
-
حال باید ببینی برای کدامیک از این سؤالات جواب پیدا میکنی؟ کدامیک از این جواب را خودت نقد میکنی؟
این سؤالها و سؤالهای مربوط به این چند مورد مراجعه کنید، مجموعاً پنجاه، شصت سؤال میشود؛ و بعد با بررسی این جوابها و حذف یک سری از آنها، کمکم میتوانی برسی به اینکه استعدادت در چه زمینه یا زمینههایی است. در صورت علاقه می توانید به آزمودنهای خودشناسی و مقالات استعدادیابی که در سایت وجود دارد مراجعه فرمایید :
توانمندیاب ابزار شناسایی توانمندیها،
اینیاگرام ابزار قوی خودشناسی ،
کلیدهای طلایی کسب موفقیت و انتخاب شغل
۵ کلید طلایی تزریق عشق به کسب وکار
سایت توسعه فردی، کارآفرینی و توسعه کسب وکار
